گروهى از نويسندگان
مرآت المحققين شبسترى 51
مجموعه رسائل عوارف المعارف ( فارسى )
و قس على هذا و در اين موضع همينقدر كافيست از احوال حواس ظاهر بعد از آن بدانكه يكى از حواس باطن حس مشتركست و او در اول دماغست و او را از براى دو معنى حس مشترك خوانند يكى آنكه چون چيزى به دو چشم احساس كنيم صورت آن چيز در حس مشترك يكى نمايد و اگر كسى را در حس مشترك خللى باشد آن يك چيز را دو بيند مثلا يك كس را به يكچشم احساس توان كرد و چون آن چشم را بگيرند بدين چشم ديگر همان كس را احساس توان كرد پس اگر حس مشترك اين هر دو صورت را جمع بكند همه كس يك چيز را دو بيند همچو احول و ظاهر است كه به دو چشم يك چيز را احساس مىكنيم با وجود آنكه هر چشم علىحده آن چيز را بيند پس روشن باشد كه چون صورت آن چيز در حس مشترك نقش كرده مىشود آن چيز يكى مىنمايد يك معنى حس مشترك اينست و معنى ديگر آنست كه او در آخر حواس ظاهر است و هرچه از باطن به ظاهر خواهد آمد اول از حواس باطن به دو رسد بعد از آن بحواس ظاهر رسد پس او را به جهت اين معنى حس مشترك گويند و از اين تقرير معلوم شد كه كار و عمل او در وجود چه چيز است و ديگرى از حواس باطن خيالست و چون از حواس چيزى معلوم شود يا شخصى ديده آيد بعد از آن خيال آن صورت را مىبيند بىآنكه آن صورت اينجا حاضر باشد چنان كه كسى شهرى را ديد و از آنجا رفت بجاى